خانجون 2

بیمارستان دی   تر و تمیز بود .پرستاراش ترگل ورگل بودن .چشمای دایی بهمن از حدقه زده بود بیرون دنبال پرستارا تا خان دایی رو میدید بر میگشت سر جاش سرشو می انداخت پایین.خانجون  میتونست حرف بزنه اما نه خیلی واضح .من براش رژ لب قرمز زدم .خان دایی اومد تو گفت اونو پاک کن دم اخری بزکش کردی؟ حالم گرفته شد.فامیل میامدن ملاقات.خان دایی دم در اتاق وایساده بود تعارف تیکه پاره میکرد.مرتب کله شو میکرد توی اتاق داد میزد خانم ها پذیرایی کنید از مردم انقدر حرف نزنید.

بقیه بچه ها حالشون گرفته بود .از این به بعد باید بیشتر به مادرشون میرسیدن.مامان مرتب تیکه میانداخت که وظیفه عروس و پسره .چطور موقع خوردن پول زمین ها به دخترا هیچی نرسید موقع مریض داری نوبت ما شد؟

خان دایی یه هیس بلند گفت بحث تموم شد.دکتر اومد گفت حاج خانم فردا مرخصن باید بشتر مراقب باشن.

خان دایی گفت صبح زود بیان پول هم بیارین مامان و مرخص کنید .شب هم یکی از دختر ها بمونه .اخم کرد و رفت .شب من موندم و خاله تران.خاله سر شب گرفت خوابید اصلا چه فایده ای داشت موندنش.

خانجون هم درد داشت بیقرار بود .به پرستاری گفتم مسکن نمیزنید .جوابمو نداد دستشو گذاشت زیر چونه شو خوابید .منم نزدیک پنجره نشستم خیره شدم به سالن عروسی روبروی بیمارستان . خیره شدم به چراغ ماشینها .چشمام گرم شد یهو یک چیزی مثل بمب صدا داد . برگشتم دیدم خانجون از تخت پرت شده پایین...

 

 

ادامه دارد

/ 4 نظر / 13 بازدید
چت روم

سلام مطالبت جالب و خواندنيه خوشحال ميشم به من هم سر بزني چت رومي شلوغ و صميمي ;) www.hadci.com

یاسمن (سه شنبه ها)

وای خدا ...شده مثل فیلم های سینمایی ...خیلی جذاب مینویسی زود باش بیا بقیشو بنویس ...زود تند سریع[تعجب]