خانجون 1

صبح زود بود .حول و حوش پنج.افتاب نزده بود اواسط بهمن ماه.هوا سوز داشت.بلند شده بودم برم دانشگاه که تلفن زنگ خورد.اونوقت صبح زنگ تلفن یعنی خبر بد.خان دایی بود برعکس همیشه لحنش مهربون بود .گفت دایی جان مامانتو بلند کن خانجون سکته کرده بردنش بیمارستان.

رسیدیم بیمارستان همه توی راهرو جمع بودن .اقا جون یک گوشه خودشو جمع کرده بود .دونه دونه مرفتیم توی  ای سی یو   خانجون و میدیم .نوبت من که شد گریه ام گرفت صدام رفت بالا پرستار بخش داد زد خفه شو اول صبحی  لب و لوچم اویزون شد .خانجون دستمو گرفت حالش زیاد بد نبود .دستمو گرفت نگام کرد که یعنی گریه نکن .هنوز از سکته قبلی دهنش کج بود رنگش هم پریده بود اما به نظر مردنی نمی اومد .لباس سفید بیمارستان تنش کرده بودن که زیادی سفید و تمیز بود .این اخری ها خانجون بوی شاش مونده میداد اما توی بیمارستان تمیز تمیز بود.سفید سفید .

خان دایی بیرون اتاق داشت نق میزد که همین الان باید ببریمش بیمارستان خصوصی مردم میخوان بیان ملاقات ابرومون میره .اقاجون زیر لبی گفت ابرو ابرو ..خان دایی محلش نداد رفت پایین کارای انتقال و بکنه .

پرستاره از بغلم رد شد گفت گریه ات یادت رفت؟

خانجون و بردیم بیمارستان خصوصی تا زنگ بزنیم مردم بیان ملاقات.

 

ادامه دارد.

/ 2 نظر / 17 بازدید
یاسمن (سه شنبه ها)

این مطلب حس و حال های مبهم و بهم ریخته ای بهم داد ...از اون پرستاره گرفته تا حال و هوای خان جون ! برم ببینم بقیش چی شد ...